X
تبلیغات
1946 - ناگفته‌هایی از زندگی د. عبدالرحمن قاسملو در مصاحبه ای با خانم نسرین (هلن) قاسملو

مصاحبه‌ از؛ فرزاد میران

پنج‌شنبه، ۱۶ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی

 

13 جولای 1989 یادآور تروری سازمان یافته در کشوراتریش است. تروری که سالها کشور اتریش و دادگاه آن کشور را درگیر ابعاد گوناگون آن کرد. اکنون قریب به بیست سال از این ترور میگذرد. اما هنوز انعکاس و آثار جانبی آن را در رسانه ها و افکار عمومی کشورهای اروپایی هر از چندگاهی به وضوح می توان دید و همچنین این واقعه تاثیرات عمیقی نیز بر مبارزات مردم کردستان در ایران بر جای گذاشته است.  

 

دکترعبدالرحمن قاسملو 22 دسامبر 1930 در شهر ارومیه (ورمێ)، یکی از شهرهای کردستان ایران چشم به جهان گشود. پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی و متوسطه در ارومیه و تهران، در سال 1947 برای ادامه تحصیل راهی کشور فرانسه شد. بدلیل مخالفتها یش با حکومت شاه در ایران که نشأت گرفته از روح استبداد ستیزی و فضای چپی آن زمان بود وهمچنین قطع بورسیه تحصیلی بسیاری از دانشجوهای آزاده ایرانی از جمله عبدالرحمن قاسملو، نا چار به ترک فرانسه شد و در نهایت برای ادامه تحصیل به کشور چک و اسلاواکی رفت و تحصیلات خود را در آنجا به پایان رساند. درهمانجا قاسملوی 20 ساله در دانشگاه با "هلنه"ی 17 ساله اهل چک آشنا شد.

هلنه دختری تیزهوش، با دیدگاهی سوسیالیستی و علاقه‌مند به مسائل خاورمیانه که پس ازمدتی کوتاه وارد زندگی مشترک با عبدالرحمن قاسملو شد و همزمان تبعیت ایرانی پیدا کرد واین آغاز یک زندگی پر تلاطم، پرخطر و در عین حال جذاب و شنیدنی بود.دکتر عبدالرحمن قاسملو با فراز و نشیب های تاریخ ایران از نزدیک آشنا بود. با روی کار آمدن دولت مصدق به ایران برگشت.

پس از کودتای 28 مرداد 1332(1953) و بواسطه عضویت در حزب توده به مدت 5 سال مخفیانه به همراه همسرش زندگی کرد.خانم قاسملو بسیار زود توانست زبان فارسی را یاد بگیرد بطوری که فارسی را بسیار شیوا و رسا حرف میزند و به زبان کردی نیز تا حدودی مسلط است. ایشان طی سالهای زندگی خود در ایران و در شرایط متفاوت با نامهای مختلف ایرانی و کردی مورد خطاب قرار می گرفتند. نسرین نامی است که تا به امروز برای وی به یادگار مانده است. آنها پس از سالها زندگی مخفیانه در ایران به کشور چک واسلاواکی برگشتند. دکتر قاسملو در دانشگاه پراگ دکترای خود را در رشته اقتصاد سیاسی اخذ نمود و تا اوایل سال 1976 به طور متناوب در همان دانشگاه به تدریس مشغول شد. از ایشان چندین مقاله علمی در رابطه با مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به جا مانده است. کتاب معروف ایشان " کردستان و کرد"  در اصل به زبان چکی نگاشته شده و تا حال به زبانهای انگلیسی، اسلواکی، لهستانی، عربی، فارسی، کردی و قسمتهایی به زبان فرانسه ترجمه شده. ‌

 

دکتر قاسملو خود نیز به زبانهای کردی، آذری، فارسی، عربی، فرانسه، انگلیسی، چکی و روسی تسلط داشتند.حزب دمکرات کردستان ایران در سال 1973 در کنفرانس سوم، دکتر قاسملو را به عنوان دبیرکل حزب پیشنهاد نمود و در کنگره سوم به عنوان دبیرکل حزب انتخاب گردید. تا اینکه در تاریخ 13 جولای 1989 ماشین ترور به حیات وی پایان داد.بنا به گزارشات رسمی حزب دمکرات کردستان ایران، در روز حادثه دکتر قاسملو به همراه عبدالله قادری آذر، نماینده حزب در اروپا و دکتر فاضل رسول به منظور پایان دادن و یافتن راه حلی منطقی برای معضل کردستان در جلسه‌ای با نماینده‌گان جمهوری اسلامی و بر روی میز مذاکره درشهر وین ترورشدند.پس از 20 سال ، هنوز بسیارند کسانی که مشتاق اند با زوایای بیشتری از زندگی شخصی و مبارزاتی این مرد نام آوازه تاریخ کرد آشنا شوند.

برای پرهیز از هر گونه پیشداوری یا تفسیر شنیده‌ها و گفته‌های دیگران فرصتی شد تا در4 جولای سال 2009 در اسلو مرکز کشور نروژ مستقیما با خانم نسرین قاسملو که به منظور شرکت در سمیناری به مناسبت بیستمین سالگرد ترور زنده یاد دکتر قاسملو برگذار شده بود به گفتگویی دوستانه بنشینم تا اینبار از زبان همراز و یاور دوران مبارزاتی دکتر قاسملو چگونگی تکوین، رشد وگستره ذهنی این بزرگ مرد را بشنویم.و اما خانم نسرین قاسملو، هر چند گذر زمان بر چهره ایشان سایه افکنده اما از شخصیت منحصر به فرد وی ذره‌ای کم نکرده. زنی عاشق که عشق به همسرش هنوز هم در چشمان و گفتارش موج میزند، خوشرو، با وقار، مهربان، خوش برخورد با رفتاری کاملا صمیمانه و در عین حال مصمم، ژرفا نگر، صاحب نظر، بسیار دقیق و منظم و کماکان تیزهوش که بسیار با حوصله در گفتگوها شرکت می کند. ‌


یکی از بارزترین مشخصه های ایشان عشقی است که همچنان نسبت به دکتر قاسملو در درون و قلبش می جوشد. در این مصاحبه به جز جابجایی بعضی لغات و یا افعال در هنگام بازنویسی، سعی شده کمترین دخل و تصرف در مفهوم، نوع و شیوه گفتار خانم قاسملو انجام گیرد.

ضمن عرض سلام و خیر مقدم حضور شما خانم نسرین قاسملو، همسر شادروان دکتر عبدالرحمن قاسملو، خوشحالم از اینکه فرصتی پیدا شد تا در خدمت شما گفتگویی را پیرامون زندگی دکتر قاسملو، احساسات و روزهای سخت بعد ازترور ایشان با شما داشته باشم. اگر ممکن است خودتان را معرفی کنید و بفرمایید چگونه با دکترعبدالرحمن قاسملو آشنا شدید؟

- نسرین قاسملو: من تا 18 سالگی اهل چک واسلاواکی بودم و با ازدواج با دکتر عبدالرحمن قاسملو ایرانی شدم و وقتی با هم آشنا شدیم هنوز دکتر نبود بلکه دانشجویی ساده بود. ما در واقع در یک جشن دانشجویی که مربوط به یک پروفسور دانشگاه بود در دانشگاه اقتصاد آشنا شدیم. یعنی همدیگر را برای دفعه اول دیدیم و من به عنوان مترجم برای چهار نفر خارجی فرستاده شدم. بعدا متوجه شدم که سه نفرشان زبان چکی بلد بودند و فقط یک نفر که عرب سوریه بود زبان چکی بلد نبود و اصلا نیازی به ترجمه نداشتند. آن شب برایم خوشایند و به یاد ماندنی بود. در مورد مسائل جهانی و خصوصا خاورمیانه تا دیر وقت بحث زیادی در گرفت. در آخر همه میخواستند مرا تا خانه همراهی کنند که عبدالرحمن قاسملو گفت یک نفر کافی است تا مرا به خانه برساند. این بود که خودش انتخاب خودش را کرد. (با لبخند ادامه داد) البته من خیلی خلاصه گفتم چون داستانش طولانی تر است. پس از آشنایی فرصتی شد تا در باره کردستان و ملت کرد برایم توضیح دهد و آرزوهایش را با من در میان بگذارد، یکی از بزرگترین آرزوهایش تلاش برای آزادی ملتش بود. سپس از من پرسید آیا حاضرم با زندگی با ایشان در این راه نیز همراهش باشم که جواب من هم کاملا مثبت بود. این بود که از آن هنگام در واقع وابسته به ملت کرد و ایران شدم و هیچ وقت هم پشیمان نشده ام.

فضای سیاسی که شما در آن بزرگ شدید چگونه بود؟

 ـ در سال 1952 چک و اسلاواکی مثل سایر کشورهای همسایه شوروی، یک کشور کمونیستی بود و بر اثر پروپاگاند کمونیسم بیشتر جوانها راه چپی را بر می گذیدند و از ایده‌های کمونیستی دفاع می کردند. و آن فضای غالبی بود که اکثر ما جوانها را فرا گرفته بود. دکتر قاسملو آن زمان عضو حزب توده در ایران بود. من عضو حزب نبودم ولی عضو سازمان جوانان چک و اسلاواکی بودم. این بود که در نظرات ما اختلافی دیده نمی شد، به راحتی همدیگر را درک میکردیم و می دانستیم که چه می خواهیم.

تحصیلات دانشگاهی شما در چه رشته‌ای بود؟

- من اول به ایران و بعد از 5 سال که به پراگ برگشتیم وارد دانشگاه شدم. دردانشگاه شارل(کارل) و در دانشکده فلسفه آن دانشگاه، فلسفه و ادبیات زبان انگلیسی و چکی خواندم.

تا چه مقطعی ادامه دادید؟

- بعد از اتمام دوره 5 ساله، دولت تیتر دکتری را از دانشگاه برداشت و عملا از عنوان دکتر محروم شدیم.

 

شما از نوع نگاه و چشمهای قاسملو قبل از شروع مصاحبه گفتید، ممکن است دوباره بشنویم؟

- " با لبخندی زیبا پاسخ دادند "، نگاه دکتر قاسملو، شاید شما هم بشناسید، خیلی زنده وخیلی عمیق بود. نوع نگاهش به گونه ای بود که بلافاصله فهمیدم از من خوشش آمده هر چند که او را نمی شناختم ولی در واقع نگاهی گویا داشت و به ایشان اعتماد کردم.

بعدا شما ازدواج کردید؟

- بله، 6 ماه بعد.

چند فرزند حاصل ازدواج شما است و کجا هستند؟

- ما دو دختر داریم که هر دو در پراگ زندگی میکنند. آنها بعد از مدتی زندگی در چک و اسلاواکی به سوئد رفتند و در آنجا ازدواج کردند و بعد از تغییر رژیم به پراگ برگشتند و حال در آنجا زندگی میکنند.

فرزندانتان در مورد پدرشان از شما بیشتر چه سؤال هایی را می پرسیدند یا می پرسند؟

- زیاد سؤال نمیکنند. پدرشان را آنگونه که بود می شناختند. البته باید بگویم بچه‌های ما سیاسی نیستند و من یادم هست یک روز از دختر بزرگم که 12 یا 13 ساله بود پرسیدم که بزرگ شوید می خواهید چکاره شوید که در جواب گفت من هنوز نمیدانم اما آن چیزی که نمی خواهم بشوم سیاستمدار شدن است. پرسیدم چرا؟ گفت که شما تمام وقت را کار میکنید و من به این شکل نمی خواهم زندگی کنم. (خانم قاسملو با لبخند ادامه دادند)، اما خودش هم الان دارد کار میکند.

حساسیت ها و نگرانی های دکتر قاسملو در رابطه با موضوع کردستان بیشتر حول چه مسائلی بود؟

- من باید بگویم که نگرانی دکتر قاسملو را زیاد ندیدم. چیزی که از ایشان دیدم تصمیمی جدی بود در راستای کمک به رهایی و آزادی ملت کرد. این را هم باید گفت که ایشان هیچ وقت فکر جدایی کردستان را از ایران نداشت.همیشه یک وطن دوست ایرانی بوده و در مقابل تبلیعات سران جمهوری اسلامی اظهار می داشت که با تمام وجدانم میتوانم بگویم از همه شما ایرانی تر هستم. این مسائل برای ایشان روشن بود. می خواست کردستان ایران آزاد شود، مردم با آزادی بتوانند در چارچوب کشور ایران زندگی کنند. برای ایشان بیشتر کاراهمیت داشت تا نگرانی. این است که واقعا تمام زندگی وی، از چهارده سالگی تا مرگ در خدمت هدفش بود که همانا آزادی کردستان و ملت کرد باشد.

آدمی عملگرا بود.این بود که بیشتر عمل میکرد تا نگران باشد، به همین دلیل من نگرانی خاصی در او نمی دیدم.می توانم بگویم دکتر قاسملو تمام زندگی و تمام افکارش را در راه سیاست و کار برای کردستان صرف میکرد. و من فکر میکنم به همین دلیل هم هست که بین مردم تا این اندازه شناخته شده و محبوب است.

ایشان رابطه فرهنگ و سیاست را چگونه ارزیابی میکردند؟

- در قدم اول باید فرهنگ را شناخت بعد وارد سیاست شد. این روشی بود که همیشه دکتر قاسملو مد نظر داشت. ایشان ضمن اینکه به مطلعه زیاد اهمیت می داد، دوست داشت با لایه‌های مختلف فرهنگی نیز از نزدیک آشنا شود. به تاتر، سینما و کنسرت اهمیت زیادی می داد. درضمن به موسیقی کردی علاقه خاصی داشت. بیشتر اوقات در خانه آوازهای کردی را زیر لب زمزمه میکرد. از دیدگاه ایشان فرهنگ جزئی از سیاست بود، البته این نظر من هم هست.

اگر بخواهید سیاستی را در جامعه پیاده کنید باید فرهنگ آن جامعه را بشناسید بطوری که فرهنگ را وارد سیاست کنید. من فکر میکنم دکتر قاسملو تا جایی که توانست این کار را کرد. اما در مورد فرهنگ عمومی در کردستان این نکته را باید یادآوری کرد که بدلیل پایین بودن سطح سواد فرهنگ بیشتر به شکل رقص و آواز خود را نشان داده است. البته شعر و نگارش متون هم تا حدودی دیده می شود اما اینکه مثل اروپا از فرهنگ سینما، تاتر و یا کنسرت برخوردار باشد دیده نمی شود و بیشتر در قالب سنتی خود باقی مانده است.البته در مقایسه فرهنگ ها باید این را در نظر گرفت که چه چیزی امکان دارد و چه چیزی امکان ندارد و امکانات موجود نیز به چه اندازه می باشد. در کردستان امکان اینکه مردم مثل مردم اروپا رفتار کنند خیلی محدود است. پس به اندازه امکانات موجود عمل می کنند که متاسفانه این امکانات در آنجا محدود است و حتی گاهی هم در مرکز نیز خیلی محدود است. من فکر میکنم یک سیاستمدار با سواد و واقع بین به دقت به این نکات ریز توجه می کند و سپس عمل می کند.

دیدگاه و برنامه دکتر قاسملو نسبت به مسئله زن چگونه بود؟ به تصور ایشان مسئله زن با افزایش سطح فرهنگ عمومی جامعه قابل حل است یا اینکه مسئله زنان را بایستی بطور خاص و جدا از یک سیاست و برنامه‌ریزی عمومی بررسی کرد؟

- فکر میکنم مسئله زن جدا از میزان سطح فرهنگ عمومی جامعه نیست و این دو با هم همراه هستند. مسئله زنان در همه دنیا مخصوصا در دنیای سوم حاد است. در طول تاریخ زن همیشه زیر دست مرد بوده است. نه دین، نه دولت و نه خانواده به زن حق نمی داده که دارای یک زندگی برابر باشد. به طور پراکنده می توان زنانی را دید که با تکیه بر نیرو و پشتکار خود توانسته اند به یک نوع آزادی محدود و بعضا ناقص برسند. ولی بطور کل زن در ایران و بسیاری از کشورها از آزادی محروم هستند.

زن نصف اجتماع است و بدون رهایی و آزادی نیمی از اجتماع رسیدن به یک دمکراسی پایدار تقریبا غیر ممکن است و این را باید قبل از هر چیزی مردها درک کنند. اگر می خواهند به آزادی و دمکراسی برسند باید از تمام پتانسیل جامعه نهایت استفاده را کرد تا در سایه این نوع تفکر زن و مرد به یک حقوق مساوی برسند. دمکراسی یک پروسه طولانی است که باید هر دو کوشش کنند و یاد بگیرند تا به آن برسند. اما چیزی که به نظر من در قدم اول لازم است این است که بطور رسمی و قانونی این حقوق به زنها داده شود تا هر کسی بنا به نظر و دیدگاه خود از آن تفسیر نکند و حقوقی پایمال نشود.

حزب دمکرات کردستان ایران زیر رهبری دکتر عبدالرحمن قاسملو در برنامه‌ خود، حقوق زنها را ثبت کرده بطوری که در برنامه‌ حزب دمکرات اکنون زنهای کردستان حق مساوات دارند و حق آزادیهایی همانند مردان دارند. ولی عملا شما می بینید که هنوز تا مرحله عمل راه درازی را باید طی کرد. این موضوع از یک طرف مربوط به حزب دمکرات است که چقدر در راه بیداری زنها کوشش میکند و به آنها امکان می دهد تا در رده های تصمیم گیری آنها را جای دهد و از طرف دیگر مربوط به میزان تلاش، کوشش و همکاری زنها و مردها در اجتماع است، چه در داخل کردستان و چه در خارج کردستان که چه اندازه در شناساندن و به رسمیت شناختن حقوق همدیگر جدی هستند.

حال که زن رسما، طبق برنامه حزب دمکرات، از حق مساوی برخوردار است پس میتوان گفت زمینه‌اش مهیا است و می شود از روی زمینه موجود کار کرد. نمی توانم بگویم خوشبختانه یا بدبختانه دکتر قاسملو زنی مثل من گرفت. من خودم زنم و با دکتر قاسملو سالها کار کرده ام، باور کنید کارم خیلی سخت بود. شیوه بزرگ شدن ایشان به او نقشی خاص داده بود. البته تا حدودی می شود گفت که طبیعی نیز بود. زیرا ایشان در یک محیط فئودال بزرگ شده بود با یک خانواده بزرگ که در آنجا زنها حقی نداشتند. پسرها به مدرسه می رفتند و دخترها در آشپزخانه کمک میکردند. این اجتماعی بود که ایشان را اینگونه بار آورده بود. در چنین شرایطی باید خیلی هوش داشته باشید که درک کنید فقط مادر شما یا خواهر شما نیستند که بار سنگین زندگی را بر دوش می گیرند.

این یک نوع فهم خاصی می خواهد. اگر هم واقعا درک شود عمل کردن به آن شرط اساسی است. در اروپا نیزچنین وضعیتی تقریبا دهها سال پیش وجود داشت بطوری که زن اروپایی هم شرایطی مثل زن کرد داشت. بعد از تغییرات ساختاری در رژیم های حاکم بر کشورهای اروپایی، جامعه به سوی دمکراسی گرایش پیدا کرد و زنها فهمیدند که آنها هم دارای حقوقی مساوی با مردان هستند. با وجود این هنوز در اروپا زنها همانند مردها از دستمزد مساوی برخوردار نیستند هر چند بطور مسای هم کار میکنند. یعنی میخواهم به این نکته اشاره کنم که زنهای کرد باید هوشیار باشند، نمونه‌های موفقی از مبارزات زنان در اروپا وجود دارد که زنهای اروپایی چه کارهایی کردند و چه کارهایی نکردند. این است که شاید راهشان بتواند کوتاهتر شود ولی باز هم آسان نخواهد بود. من اینجا نخواهم بود ولی امیدوارام واقعا هر چه زودتر به حقوقشان برسند.

بر گردیم به سالهای ورودتان به ایران و آغاز یک زندگی جدید. فضای آنجا را چگونه دیدید و چگونه به زبان فارسی و بعدا کردی مسلط شدید؟

- فارسی را عبدالرحمن انتخاب کرد و حتی به همکارانش توصیه کرده بود که با من فارسی حرف بزنند چون در تهران مسئله مخفی گاه مطرح بود. بنابراین من بایستی با زبانی حرف میزدم که لو نرویم. به همین دلیل لازم بود من اول فارسی یاد بگیرم. اگر از مشاهدات و احساسات خودم در بدو ورود به ایران بگویم متوان گفت بسیار تازه و هیجان انگیز بود. روزهای اول تضاد زیادی را حس میکردم. چون من از کشوری آمده بودم که بی رنگ به نظر می رسید بطوری که کمتر تنوعی در آن دیده می شد به عبارتی همه چیز یک رنگ بود. یادم هست در هنگام ورود به ایران وقتی از فرودگاه به طرف خانه میرفتیم مدام کوچه ها را نگاه میکردم، باور کردنی نبود. برایم مثل یک تاتر بود. هوایی آفتابی، همه جا و همه چیز روشن، ترکیبی از مردم شیک تا گدا، تاجرها در گوشه ای داد میزدند، وسائل نقلیه بسیار متنوع بود از ماشین های مدرن تا خر و الاغ، خلاصه همه چیز با هم مخلوط بود. این اولین تجربه برایم عجیب و جذاب بود. چون من یک زندگی بی رنگ را تجربه کرده بودم، اما حس میکردم در آنجا زندگی وجود داشت و آن واقعیت زندگی بود.

این در حالی بود که من آن موقع طرفدار کمونیسم هم بودم ولی از آن تجربه جدید خوشم می آمد. بعد از دو هفته اقامت در تهران درشمران، عبدالرحمن مجبور به ترک خانه شد. بنابراین به همراه دخترم، که چند ماهی بود در پراگ به دنیا آمده بود، در تهران بایک پسر10 یا 11 ساله به نام حسین تنها ماندم. ایشان به اصطلاح اولین معلم فارسی من بود. و چون ازیکی از روستاهای جنوب ایران آمده بود پس اولین لهجه فارسی من دهاتی بود(با لبخند) که البته کم کم بهتر شد. آیا در مدت اقامت خود در تهران به کردستان سفری داشتید؟ - حدود 5 ماه را در تهران علنی زندگی کردیم. ولی بزودی از رفتار عبدالرحمن متوجه شدم که می خواهد خودش را برای مخفی شدن آماده کند و من را هم برای مخفی گاه آماده میکرد. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 و چند ماه اقامت در تهران به رضائیه رفتیم.

یکی از دلایل آن این بود که اعضای فامیل قاسملو با من آشنا شوند و من را از نزدیک بشناسند. درآنجا 3 ماه ماندیم. در این مدت متوجه شدیم دستور دستگیری قاسملو صادر شده. بنابراین ما بعد از مدتی به تهران برگشتیم و عملا زندگی مخفی را شروع کردیم.

 

در کنار نام دکتر قاسملو و همسو با مبارزات ایشان همیشه نام شما مطرح بوده و به نوعی با مبارزات آزادی خواهی کرد گره خورده است. "مادر کردستان" نامی است که مردم کرد به خاطر ادای احترام به تلاش شما انتخاب کرده اند. برای اولین بار که این نام را شنیدید چه احساسی داشتید؟

- واقعیت این است که تمام زندگیم از 17 سالگی تا حال برای مردم کرد و کردستان بوده و همراه با مبارزات ملت کرد زندگی کرده ام. البته با ایرانی های مبارز هم زندگی کردم. زندگی و سرنوشت من اینگونه رقم خورد و من هم نمی خواستم از آن بگریزم. همیشه آرزو می کردم در زندگیم بتوانم شخص مفیدی باشم و این سرنوشت باعث شد که به آرزویم برسم.

مادر کردستان نامی است که افتخار بزرگی به همراه دارد و فکر می کنم باید خیلی کار کرد تا این افتخار نسیب کسی شود. به نظر من خیلی مانده تا شایسته این نام بشوم و این اسم خیلی بزرگتر و پر افتخارتر از کارهای من است. برای همین است که نمی دانم شایسته این افتخار هستم یا نه. این درست است که دلسوزی من برای کردستان، ملت کرد و ایران بی نهایت است اما من کار بزرگی نکردم یعنی مثلا انقلابی کرده باشم و یا مثل دکتر قاسملو کار کرده باشم. البته تا آنجایی که توانستم و با امکاناتی که داشتم کار کردم. حالا هم که سنی از من گذشته بازهم با شما حرف می زنم، جایی که به نظریات و حرفهای من نیازی باشد هستم و فکر میکنم این هم یک نوع کمک است به ملت کرد برای اینکه بازگو کردن تلاشهای دکتر قاسملو می تواند نوعی یادآوری از کارها و آرزوهای ایشان باشد.

در مبارزات مردم کرد کسانی بوده اند که کمترین نقشی را در این راه ایفا کرده اند و گاهی در تقابل با آرمانهای مردم کرد هم بوده اند، شما در این رابطه چه فکر میکنید؟

- البته آنهایی هم که کاری انجام نداده اند شاید امکانش را نداشته اند. در مورد من این سرنوشت بود که مرا به اینجا کشاند و با ازدواج با عبدالرحمن امکان مفید بودنم پیش آمد ولی خیلی ها سرنوشت شان این امکان را به آنها نمی دهد. برای همین است که نباید از آنها گله کرد.

شما تصور میکردید یک روز دکتر قاسملو ترور بشوند؟

- من این تصور را از اول داشتم، گاهی زیاد و گاهی کم. ولی وقتی میدیدم دکتر بی احتیاطی میکرد به او یادآوری می کردم که وظیفه او در این شرایط حفظ جانش است چون مسئولیت یک حزب را برعهده دارد. اصرار من این بود که متوجه خطر شود اما هر وقت به او میگفتم خیلی جدی نمیگرفت.

وقتی این اتفاق افتاد نمی خواستم باور کنم که این خطرعملی شده.دکتر قاسملو به ورزش علاقمند بود؟ شما در مورد شنا کردن ایشان گفتید؟

- "با خنده ادامه داد"، خواهش میکنم در این مورد نپرسید، اگر میدانستید چه جوری شنا میکرد!به ورزش به صورت حرفه ای علاقه نداشت اما پیاده روی زیاد میکرد، از بچگی با کوههای کردستان آشنا بود. بر خلاف من کوهنورد زبردستی بود. وقتی با هم از کوههای کردستان رد می شدیم گاهی اوقات فکر میکردم واقعا دیگر نمی توانم ادامه بدهم. اما ایشان نیروی بدنی خوبی داشت و خسته نمی شد.دکتر قاسملو به جز خواندن کتاب و کارهای سیاسی، بیشتر دوست داشت با دوستانش بنشیند و بحث بکند و باز هم بیشتر بحث سیاسی. مهمان نواز بود و مهمانی را دوست داشت. وقتی در اروپا هم بود با هم به تاتر و سینما میرفتیم که البته این را بیشتر من باید برنامه ریزی و هماهنگ میکردم. خلاصه این مرد تمام سیاسی بود. یادش به خیر میگفت در زندگیش به دو چیز بیشتر عشق می ورزد. یکی سیاست و دومی شعر.

به طور سیستماتیک در روز چند ساعت مطالعه میکردند؟

 - وقتی ایشان مطالعه می کردند هیچ وقت به ساعت نگاه نمیکردم ولی مدت مطالعه به این بستگی داشت که چقدر وقت آزاد دارد. اگر صبح میرفت دانشگاه، بعد ازظهر مطالعه میکرد. اگر بعد ازظهر میرفت دانشگاه صبحش روزنامه یا کتاب می خواند.

با این همه مشغولیت چقدر برای شما وقت داشت که با شما باشد؟

 - وقتی که خانه بود با هم بودیم. اینکه چقدر وقت داشت ندارد، با هم زندگی میکردیم. البته واقعیت این است که خیلی خانه نبود. چه آن هنگام که در ایران بودیم و چه وقتی که در اروپا بودیم، چون زیاد به سفر می رفت. در واقع من و بچه ها زیاد تنها می ماندیم.شما روزانه در پراگ بیشتر به چه کاری مشغول بودید؟- کار خانه زیاد بود و در دانشگاه هم مشغول به کار بودم. اما شبها مجله کردستان را درست میکردیم. نوشته هایی را که دکتر قاسملو با زبان چکی می نوشت اصلاح میکردم و تایپ میکردم چون آن موقع کامپیوتر نبود. در حقیقت وقتی بچه ها را می خواباندیم تازه کار من شروع می شد.

اکنون در آستنه بیستمین سالگرد ترور زنده یاد دکتر قاسملو، 13 جولای، هستیم. بیست سال پیش در چنین روزی دکتر قاسملو در جلسه ای که به منظور حل مسئله کرد با نمایندگان جمهوری اسلامی در وین پایتخت کشور اتریش بر گزار شده بود، ترور شدند. پرونده ایشان در دادگاه اتریش هنوز مختومه اعلام نشده. دلیل باز ماندن پرونده چه چیزی می تواند باشد؟ و آیا در رابطه با پیگیری آن امیدی وجود دارد؟

- بعد از این قتل ناجوانمردانه، دولت اتریش یا پلیس اتریش دو نفر از قاتلین را در اختیار داشت و چند روز بعد از قتل به آنها اجازه داد که از اتریش خارج شوند یعنی بطور رسمی توانستند به ایران بازگردند. این عمل پلیس در واقع کار دادگاه را غیر ممکن کرد، یعنی وقتی دادگاه مجرم را در اختیار ندارد چه کسی را محاکمه کند. من و دکتر شرفکندی، دبیر کل وقت حزب دمکرات کردستان ایران، تصمیم گرفتیم این مسئله را رها نکنیم و کاری کنیم که اولا دنیا متوجه شود که چه اتفاقی افتاده است و ثانیا اگر ممکن باشد ما اعضا دولت اتریش را که در این ماجرا مقصر بوده اند به دادگاه بکشانیم.

از لحاظ قضایی و حقوقی من تنها کسی بودم که میتوانستم علیه دولت اتریش شکایت کنم. چون هم حزب یک حزب رسمی نبود، و هم اینکه از فامیلها و خویشاوندان ایشان که در ایران زندگی میکردند کسی نبود و نمی توانستند باشند و دخترانش هم خیلی جوان بودند. بنابراین من تنها کسی بودم که میتوانستم پرونده را پیگیری کنم. به همین دلیل تا من اجازه ندهم این پرونده بسته نخواهد شد.آقای وایدینگر در اتریش وکالت این پرونده را به عهده گرفت. آدم شجاعی بود. بقیه وکیل ها نمی خواستند با من کار کنند و این پرونده را رد می کردند چون فکر میکردند هم به نتیجه نمیرسد و هم اینکه خطرناک است.

اما دکتر وادینگر قبول کرد و چهار سال کوشش کردیم تا تمام مدارک را جمع کنیم و با روزنامه نگاران بین المللی همکاری میکردیم. باید گفت در اتریش جز چند استثناء، همه روزنامه نگاران طرف ما بودند و به خوبی مسئله را روشن میکردند. در فرانسه، آلمان و سوئد هم همینطور بود. یعنی از لحاظ اطلاع رسانی، ما موفق بودیم. این بود که دنیا مسئله را فهمید. اما در مورد دادگاه باید گفت برای شکایت از اعضای دولت بایستی از سه دادگاه گذشت تا اینکه پرونده به دادگاه عالی برسد و در آنجاست که تصمیم گرفته می شود آیا شما حق دارید از اعضای دولت شکایت کنید یا نه. تمام این مراحل طی شد و پرونده به دادگاه عالی رسید اما درست بعد از ترور دکتر صادق شرفکندی دادگاه عالی اتریش به من اطلاع داد که من حق ندارم شکایت کنم.

البته انتظار می رفت که دادگاه اجازه ندهد و تا حدودی از این تصمیم پیشاپیش آگاه بودیم اما دلیل اصرار ما این بود که می خواستیم رسما پیگری کنیم و همه دنیا ببیند که دولت اتریش برای روشن شدن پرونده همکاری نمی کند و واقعا در مسکوت گذاشتن مسئله دخالت دارد که ما در این زمینه هم موفق شدیم.

این امید را هم داشتم بعد از طی این پروسه طولانی پرونده را به دادگاه بین المللی ستراسبورگ ببرم و آنجا شکایتم را پیگیری کنم. منتها در آن هنگام عبدلله حسن زاده به من گفت که حزب می خواهد دنبال پرونده دکتر شرفکندی را بگیرد و مسئله وین را دیگر ادامه ندهد. همه می دانیم که برای پیگیری دادگاه وین یا هر دادگاهی نیاز به مقداری پول هست. من موفق شده بودم دکتر واییدینگر را متقاعد کنم که حداقل پولی را که ممکن است از حزب بگیرد ولی باز این پولی بود که من نداشتم، این بود که حزب بایستی از لحاظ مالی کمک میکرد. آن موقع (عبدلله حسن زاده) تصمیم گرفته بود که دنبال پرونده قتل کاک صادق برود و مسئله وین فراموش شد. اما من مرتب به وین رفت و آمد داشتم و در آنجا کنفرانس مطبوعاتی برگذار می کردم و هر وقت اطلاعات تازه ای میرسید آنرا اطلاع رسانی میکردم. بطوری که هر کاری که ما در این زمینه انجام میدادیم توسط روزنامه نگاران ثبت و ضبط می شد.

اما عملا بعد از سال 1995 مسئله وین خوابید و برای پیگیری مجدد و بازگشایی نقاط تاریک قضایی پرونده نیاز به مدارک جدی، تازه و محکمه پسند هست. در سفری که به آمریکا داشتم اعضای مجلس سنای آمریکا در واشنگتن با من تماس گرفتند و گفتند ما می خواهیم کمک کنیم تا این پرونده دوباره به جریان بیافتد. من هم استقبال کردم و گفتم خیلی خوشحالم از این پیشنهاد شما و پرسیدم آیا شما مدارک تازه و جدی دارید که بتواند این پرونده را به جریان بیاندازد که با جواب منفی آنها روبرو شدم. می بینیم که کار آسانی نیست چون دولت اتریش به شدت تلاش میکند همه چیز را انکار کند و مسئله را تمام شده اعلام کند. بنابراین ما باید منتظر شویم تا روزی یک آدم پر جرأت چه در ایران و چه در دولت اتریش پیدا شود که از جریان ترور اطلاع کافی داشته باشد و اسناد معتبری را از عملکرد رفسنجانی، وزارتخانه های داخله و خارجه کشورهای ایران و اتریش، سپاه پاسدارن و یا وزارت اطلاعات در دست داشته باشد و آنها را به ما یا دادگاه اتریش تحویل دهد تا این پرونده به جریان بیافتد. من متاسفم و همچنین امیدوارم تا زنده هستم بتوانم این مسئله را به نتیجه برسانم.

فکر میکنید بعد از ترور دکتر صادق شرفکندی اگر حزب موضوع را دنبال میکرد و بیشتر تلاش میکرد میتوانست جریان دادرسی را به سوی موفقیت بیشتری سوق بدهد؟ یا میتوانست تاثیری داشته باشد؟

ـ حزب نمی تواند در این رابطه هیچ کاری انجام دهد جز اینکه وکیل بگیرد و هزینه آنها را پرداخت کند تا مسئله به دادگاه ستراسبورگ کشیده شود. البته دادگاه ستراسبورگ هم نمی تواند دولت اتریش را محکوم کند ولی در واقع می تواند زوایای پرونده را فاش کند. من فکر میکنم حزب از لحاظ مالی توانایی انجام این کار را ندارد و این کار را نمی خواهد انجام دهد.

‌دلیل سکوت طولانی مدت و ظاهر نشدن شما در اذهان عمومی بعد از ترور شادروان قاسملو تا این دو یا سه سال پیش چه چیزی می تواند باشد؟

- من همیشه آماده بوده ام که هر کاری از دستم بر می آید انجام دهم ولی واقعیت این است که مدت زیادی تنها بودم تا چند سال پیش که یک دفعه خانم مریم علیپور (ساکن نوروژ) پیدا شدند و توانستم دوباره ارتباط بیشتری داشته باشم. چند سال پیش اتفاق جالبی افتاد. برای اولین بار کسی از حزب شاهنشاهی رضا پهلوی (سلطنت طلب ها) از آمریکا به من تلفن کرد! و می خواست مرا دعوت کند و با من مصاحبه ای ترتیب دهد. من اول خندیدم و گفتم معذرت می خواهم به آقای رضا بگویید که من تمام عمرم بر ضد سیاست پدرش مبارزه کرده ام چطور الان می توانم در راستای کمک به سیاستی که با آن مخالف بوده ام با شما همکاری کنم ، (با خنده ادامه داد) اما آنها می خواستند مرا متقاعد کنند که ایشان عوض شده و بسیار دمکرات شده اند! و در آخر گفتم: " ببخشید من واقعا آدم شما نیستم ".

این بود که از آن موقع به بعد دیگر به سراغم نیامدند! اما الان خوشحالم که میتوانم برای ملت کرد همچنان مفید باشم اما دیگر نمیدانم تا چه اندازه به من احتیاج خواهند داشت ولی تا هستند هستم.

دانشجویان در پروسه تکامل دمکراسی چه نقشی می توانند داشته باشند و جایگاه آنها در کجا قرار دارد؟ با توجه به اینکه خود شما در این راه دارای تجارب زیادی هستید.

- من نسبت به مردم کرد احساس همدردی و همراهی خاصی دارم. دانشجویان کرد و جوانان کرد آینده کردستان هستند. این است که من برای دانشجویان کرد ایرانی آرزو دارم میراث دکتر قاسملو را خوب دریابند، مطالعه کنند و به پیش ببرند. در ضمن موضوعی را روشن کنم و آن اینست که مبارزه ما در آن موقع بر اساس نوع امکاناتی بود که داشتیم. طرز مبارزه ما به گونه ای بود که با امکانات موجود مبارزه می کردیم. حال دنیا عوض شده و هر روز نیز در حال تغییر و تحول است. پس میتوان گفت اینسترومان ( ابزار) مبارزه هم در حال تغییر است و عوض میشود.

آن چیزی که ثابت باقی می ماند و بدون تغییر است ارزشهای انسانی، ارزش علم و دانایی، ارزش عشق و ارزش زندگی است. این است که نباید دنبال یک نوع و یک شکل از اینسترومان مبارزه بروند بلکه ارزشهایی را دنبال کنند که در میراث دکتر قاسملو وجود دارد و نوشته شده. وظیفه آنها این است که با مطالعه زیاد این ارزشها را گسترش دهند. در گذشته ما و نسل ما کار کرده ایم و مبارزه کرده ایم و ضمنا برای همیشه هم در این دنیا نمی مانیم. آینده مال نسل جوان است پس برای یک آینده بهتر باید آنها هم با جدیت کار کنند و تلاش کنند. اگر آنها کوشش و مبارزه نکنند تغییری صورت نخواهد گرفت، حاکمیت جمهوری اسلامی به خودی خود عوض نخواهد شد و تا ابد هم خواهند ماند. مخصوصا اینکه تصور من همیشه این بوده که تا مردم سواد نداشته باشند و از یک آگاهی عمومی برای احقاق حق خود برخوردار نباشند جامعه پیشرفتی نخواهد کرد و به جایی نخواهد رسید.

خانم قاسملو شما قرار بود کتابی به چاپ برسانید. این کتاب در چه زمینه ای نوشته شده و به چه اسمی به بازار خواهد آمد؟

- هنوز چاپ نشده و در حال ویراستاری است و هنوز اسمی هم برایش انتخاب نکرده ام. در مورد مبارزه عبدالرحمن، شخصیت، ماجرای قتل ایشان و بسیاری موضوعات دیگر تا کنون مطالب زیادی نوشته شده است. حتی گاهی اخباری میرسد که واقعا نمی توانم درستی یا نادرستی آن را اثبات کنم.

در ضمن نیروی این را هم ندارم که به اینجا و آنجا سفر کنم تا واقعیات را پیدا کنم. و شاید انتظار عمومی هم از کتاب من این باشد که تاریخ کردستان و یا تاریخ فامیل قاسملو را نوشته باشم. اما این کتاب در مورد زندگی خصوصی و سفرهایم به ایران و کردستان است. چون مردم در مورد زندگی ما زیاد میپرسند.

سال قبل در سالروز ترور دکتر قاسملو بسیاری از مردم کردستان در یک حرکت عمومی به منظور نشان دادن اعتراض به ترور ایشان مغازه ها را بسته و شب هنگام چراغهای منزلشان را خاموش کردند. در مورد این اعتراض مدنی و فراگیر چگونه فکر میکنید و چه احساسی در این رابطه داشته اید؟

- این عمل مردم در شهرهای کردستان در من یک احساس تحسین به وجود آورد. مردمی که مخالف دولت هستند و از این دولت ناراضی هستند و در معرض خطر و تهدید جانی نیز قرار دارند، اعم از بازاریان، مردم عادی، کارگران و دهقانان یک دفعه تصمیم می گیرند با بستن مغازه یا خاموش کردن چراغها، زبان به اعتراض بگشایند. این پیام بزرگی است به دولتمردان ایران و این حرکت نشان می دهد که مردم نه تنها به ترور دکتر قاسملو اعتراض دارند بلکه به میراث دکتر قاسملو نیز هنوزپایبند هستند و زنده و پویا به مبارزه خود باور دارند. این واقعا باعث خوشحالی من شد و احساس تحسین بزرگی در من نسبت به ملت کرد ایجاد کرد که می توانند از ابزارهای مبارزات مدنی و فراگیر هم به خوبی استفاده کنند.

با تشکر از شما خانم قاسملو و از اینکه با وجود خستگی راه وقت گرانبهایتان را در اختیار ما قرار دادید و در این مصاحبه شرکت کردید، نهایت قدردانی و سپاسگذاری را دارم و از صمیم قلب سلامتی و طول عمر را برایتان آرزو دارم.

- خواهش میکنم و من هم متشکرم